امتیاز موضوع:
  • 13 رأی - میانگین امتیازات: 2.77
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رقابت سکون ندارد
#1
Thumbs Up 
mall">
کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت.تصمیم گرفت زیر درخت
mall">
مدتی
استراحت کند.لذا کلاه ها را کنار گذاشت وخوابید.وقتی بیدار شد
mall">
متوجه شدکه کلاه ها نیست . بالای سرش را نگاه کرد . تعدادی
mall">
میمون را دید که کلاه را برداشته اند.


فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد.در حال فکر کردن سرش
mall">
را خاراند ودید که میمون ها همین کارراکردند.اوکلاه راازسرش برداشت
mall">
ودید که میمون ها هم ازاوتقلید کردند.به فکرش رسید... که کلاه
mall">
خود را روی زمین پرت کند.لذا این کار را کرد.میمونها هم کلاهها را
mall">
بطرف زمین پرت کردند.او همه کلاه ها را جمع کرد وروانه شهر شد.


سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد.پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش
mall">
را تعریف کرد وتاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد
mall">
چگونه برخورد کند.یک روز که او از همان جنگلی گذشت در زیر
mall">
درختی استراحت کرد وهمان قضیه برایش اتفاق افتاد.


او شروع به خاراندن سرش کرد.میمون ها هم همان کار را کردند.او کلاهش
mall">
را برداشت,میمون ها هم این کار را کردند.نهایتا کلاهش رابرروی زمین
mall">
انداخت.ولی میمون ها این کار را نکردند.


یکی از میمون هااز درخت پایین امد وکلاه رااز سرش برداشت
mall">
ودر گوشی محکمی به او زد و گفت : فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری.


نکته : رقابت سکون ندارد.
خویشتن را عاشق حق ساختی/عشق با دیو سیاهی باختی
پاسخ
#2
هم دانشکده ای محترم لطفا پستت را ویرایش کن

جالب بود احتمالا میمون ها زن بودند ، چون بوی حسادت میاد
«دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟»
پاسخ
#3
حقیقتا html code متن را بهم نمیده تا درستش کنم
اما بازم سعیم را می کنم.




حسادت ریشه ای بس عمیق در بین خانمها دارد که بس مردان در حیله هاشان غرق می شوند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟
خویشتن را عاشق حق ساختی/عشق با دیو سیاهی باختی
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان