امتیاز موضوع:
  • 28 رأی - میانگین امتیازات: 2.68
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
خاطرات اردوی شیراز
#1
Notebook 
تقریبا ساعت 3 شب بود که رسیدیم شیراز.مارو بردن یه اردوگاه(شهید نمی دونم چی چی!).به ما بروبچ ریاضی(که از ابتدای سفر به 7تایی ها معروف شده بودیم) کلید کلبه شماره 29 رو دادن.
رفتیم تو.همه چی ایده ال بود؛8تا تخت،2تا کمد،جا کفشی،یخچال،حمام ودستشویی تمیز،سیستم گرمایشی از نوع شوفاژ،جارو و خاک انداز،حتی نپتون هم بود...و یه گلدون روی کمد.(این گلدونه رو تو ذهنتون نگه دارین،بعدا باهاش کار داریم!)


هر کسی وسایلشو انداخت روی یه تخت.
بعد از دعواهای پی در پی سر این که کی اول بره دستشویی(!)،بالاخره شیما پیروز شد ورفت!
[تصویر:  download.php?img=755]

لباسامو در اوردم؛واسه این که مقنعه ام چروک نشه (اخه تنها چیزی که اتاقمون کم داشت اتو بود.) اویزونش کردم لبه تختم.(این رو هم داشته باشین چون بعدا باهاش کار داریم!)

همه گیج و خواب الود بودیم...که یکی از بچه ها گفت:مــــــــــــــارمـــــــولــــــک!(شیما از دستشویی پرید بیرون!)

بعد از این که گروه تجسس(!) تشکیل شد،دیدیم که بـــــــلــــــه!یه مارمولک گوگولی مگولی چشم درشت(اینم داشته باشین بعدا...) کنار سیستم گرمایشی مون،داره چـــرت می زنه!

تقریبا 20 دقیقه طول کشید تا گروه تجسس تمام جوانب قضیه،از جمله موقعیت جغرافیایی دشمن،وضعیت فیزیولوژیکی وی و ... رو بررسی کردن
[تصویر:  download.php?img=760]
و نتیجه رو به شرح زیر اعلام داشتند:

بسمه تعالی؛
گروه تجسس هفت تایی های ریاضی به اطلاع می رساند،مارمولک مزبور (شایدم مذبور!) ، از نظر جغرافیایی در موقعیتی قرار گرفته که امکان فرار و استتار دارد.لذا استراتژی ضربه(!) احتمالا کارساز نخواهد بود.اما خوشبختانه دشمن از لحاظ فیزیکی ضعیف الجثه است و فقط دو جشم ورقلنبیده دارد!!!!

واسه همینم تصمیم گرفتیم که مزاحم ایشون نشیم و بی خیال قتل وترور و این حرفا بشیم.(البته اینم بگم که بعضی از بچه ها داشتن از ترس سکته می کردن و گفتن تا زمانی که یه نامحرم(احتمال دادیم طرف مذکر باشه!) تو اتاقمون باشه،نمی خوابن!)

شیما پیشنهاد کرد،بریم باهاش به صورت مسالمت امیز حرف بزنیم!وازش بخوایم کاری باهامون نداشته باشه!
مطهره با خونسردی تمام یه ظرف میوه اورد ونشست وسط اتاق و شروع کرد به پوست کندن پرتغال...
ولی هنوز چند تن از 7تایی های ریاضی روی تخت هاشون وایستاده بودن و پایین نمی اومدن.

دانشمندان ریاضی(!) میز گردی تشکیل دادن و شروع به فرضیه سازی در مورد رفتارهای احتمالی دشمن کردن.
سهیلا گفت:مارمولکا زیاد تکون نمی خورن؛اگه کاری باهاش نداشته باشیم تا فردا تکون نمی خوره!
یکی با ترس پرسید:مارمولک می تونه از تخت بیاد بالا؟؟؟؟!!!

و در این حین بود که مهسا جیغی کشید:بچه ها عــــنــــکـــبــــوت!!!!!

درست بالای تخت مهسا،روی سقف یه عنکبوت گنده در حال قدم زدن بود!
مهسا از تختش پرید پایین:من این جا نمی خوابم...!
سعی کردم ارومش کنم،رفتم و جارو رو برداشتم:نگران نباش عزیزم الان می کشمش..
فرناز پرید وسط:نــــــــــــــــــه!این کارو نکن!خوب نیس بکشیمش!
ایضا شیما هم پرید وسط:نـــــــــــــــــــه!وسایلم رو تخته؛وایسا برشون دارم عنکبوته نیفته توشون!
[تصویر:  download.php?img=736]
الهه فرناز نگه داشته بود،و در حالیکه فرناز داد و فریاد می کرد و سعی داشت از عنکبوت نگون بخت حمایت کنه،من دستم به خون نداشته اوشون کثیف شد!

هنوز جارو رو نذاشته بودم سر جاش،که رادار مهسا دوباره کار کرد:دو تا عنکبوت دیگه!

گروه تجسس وارد عمل شد؛مهسا گفت چرا این عنکبوته یه ورش 4تا پا داره یه ورش 3تا؟؟؟!

شیما نظریه(!) داد:حتما یه پاشو انداخته رو اون یکی!!!!



صدای در،خنده بچه هارو قطع کرد؛یکی از مسئولین بود:7تایی ها تو اتاقتون تخت خالی دارین؟
شیما:نه!ما 7تاییم،یه مارمولکم هست،می شیم 8تا!
مسئول:مارمولک؟!کو کجاست؟
گفتیم کنار شوفاژ داره حال می کنه!
مسئول:ایا بین شماها شیرزنی پیدا میشه که بتونه بکشتش؟
گفتیم:ما ضربه هامون جون نداره!می ترسیم بزنیمش،نمیره،بره یه جایی گم و گور بشه!
مسئول رفت و به قول خودش با یه شیرزن(!) برگشت؛طرف هم چین ژست گرفته بود با یه دمپایی مردونه،که کفتیم حتما مهندسی مارمولک کشی داره!
اما شیرزنمون هم به نتیجه ای نرسید!رفت و خیلی دوستانه(!) زد روی دم مارمولک!مارمولکه دمش کنده شد و خودش الـــــفــــرار!

و این جا بود که دوباره مجمع ریاضیدانان شروع به نظریه پردازی کردن!
یکی می گفت مارمولک اگه دمش کنده بشه،می میره!
شیما اصرار داشت که:نه زنده می مونه!ما یه مارمولک تو خونمون بود،که دمش رو کشتیم،2ماه بعد خودش رو کشتیم!
الهه هم حرف شیما رو تایید کرد...
حالا مشکل اینجا بود که دشمن استتار کرده بود!
هرکس یه ایده ای می داد واسه بیرون اوردن مارمولکه؛یکی می گفت:بچه ها روسری هاتونو سرتون کنید،شاید بنده خدا روش نمیشه بیاد بیرون!
[تصویر:  download.php?img=730]
شیما و فرناز ولو شده بودن روی زمین و داشتن زیر تخت هارو می گشتن.
شیما:بروبچ فکر می کنین چیکار کنیم تامارمولکه بیاد وسط؟
همون موقع مطهره شروع کرد به دست زدن:مارمولک چقد قشنگه ایشالا مبارکش باد!
بدون حتی لحظه ای درنگ،هممون ناخوداگاه شروع به دست زدن کردیم!
_مارمولک خوش اب و رنگه ایشالا مبارکش باد!
بعضی از دوستان روی تخت ها و روی میز وایستاده بودن و در حالیکه می لرزیدن(!) دست می زدند!
تقریبا 2 دقیقه طول کشید تا بخودمون اومدیم و فهمیدیم دارین چه کار احمقانه ای می کنیم...!





این داستان ادامه دارد...
امشب خیلی خسته ام؛بقیه شو بعدا تعریف می کنم.
پاسخ
 سپاس شده توسط zahra_sh ، farnaz_a ، hadi soltani ، saeed shojaei ، mahsa_m ، motahare ، farah*NAZ ، MoHsenM1 ، malihe
#2
وای فرزانه عالی بود !!!
این که من تو را دوست دارم به تو اصلا مربوط نیست (گوته)
پاسخ
#3
شما نمی گید یه پشت کنکوری اینا رو بخونه غصه دار می شه.!؟
اگر تنها ترین تنها شوم
باز هم خدا هست
او
جانشین تمام نداشته های من است
پاسخ
#4
(07-03-2012، 12:15 AM)zahra_sh نوشته است:  شما نمی گید یه پشت کنکوری اینا رو بخونه غصه دار می شه.!؟


آخی عزیزم ایشالا نوبت شمام میشه !!!
این که من تو را دوست دارم به تو اصلا مربوط نیست (گوته)
پاسخ
#5
انگار ما اشتباه کرديم نيومديم.ولي اگه 2500 کيلومتر با اصفهان فاصله نداشتم حتما ميومدم.
:heart: mineiut.blogfa.com :heart:
پاسخ
#6
(10-03-2012، 06:10 PM)hadi soltani نوشته است:  انگار ما اشتباه کرديم نيومديم.ولي اگه 2500 کيلومتر با اصفهان فاصله نداشتم حتما ميومدم.



از دستت رفت خیلی خوش گذشت..........!!!Tongue
این که من تو را دوست دارم به تو اصلا مربوط نیست (گوته)
پاسخ
#7


فرزانه جون ادامش هم وقت کردی بنویس مرسییییییی
این که من تو را دوست دارم به تو اصلا مربوط نیست (گوته)
پاسخ
#8
خیلی جالب بود میتونی یه سناریو نویس خوب بشی
"don't be"
پاسخ
#9
اگه این امتحانا بذارن چشم!می نویسم...
پاسخ
#10
قبل نوشتن به نمره کوييز رياضيتون يه نگاهي بندازين.
:heart: mineiut.blogfa.com :heart:
پاسخ


موضوعات مرتبط با این موضوع...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  ی کوچولو از خاطرات عرفات motahare 1 311 26-01-2013، 09:33 PM
آخرین ارسال: motahare

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان