امتیاز موضوع:
  • 36 رأی - میانگین امتیازات: 2.81
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستانک: دختر فداکار...
#1
همسرم با صدای بلندی گفت: "تا کی می‌خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟ می‌شه بیای و به
دختر‌جونت بگی غذاشو بخوره؟"
روزنامه را به کناری انداختم و به سوی آنها رفتم.

تنها دخترم ـ آوا ـ به نظر وحشت‌زده می‌آمد. اشک در چشم‌هایش پر شده بود.
ظرفی پر از شیر‌برنج در مقابلش قرار داشت.
آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.
گلویم را صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم: "چرا چند تا قاشق گنده نمی‌خوری؟ فقط به خاطر بابا عزیزم."
آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: "باشه بابا؛ می‌خورم؛ نه فقط چند قاشق، همه‌شو می‌خورم. ولی شما باید...."

آوا مکث کرد.

"بابا، اگر من تمام این شیر‌برنج رو بخورم، هر چی خواستم بهم می‌دی؟"
دست کوچک دخترم را که به طرف من دراز شده بود، گرفتم و گفتم: "قول میدم." بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.
ناگهان مضطرب شدم. گفتم: "آوا! عزیزم! نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گرون‌قیمت اصرار کنی. بابا از این‌جور پول‌ها نداره. باشه؟"
"نه بابا. من هیچ چیز گرون‌قیمتی نمی‌خوام." و با حالتی دردناک تمام شیربرنج را فرو داد.
در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه را وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودند، عصبانی بودم.

وقتی غذا تمام شد، آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج می‌زد.

همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت: "من می‌خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه."
تقاضای او همین بود!
همسرم جیغ زد و گفت: "وحشتناکه. یک دختربچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خونواده ما." و مادرم با صدایی كه كمی خراش در آن افتاده بود، گفت: "فرهنگ ما با این برنامه‌های تلویزیونی داره کاملا نابود می‌شه."
گفتم: "آوا! عزیزم! چرا یک چیز دیگه نمی‌خوای؟ ما از دیدن سر تیغ‌خورده تو غمگین می‌شیم. خواهش می‌کنم عزیزم؛ چرا سعی نمی‌کنی احساس ما رو بفهمی؟"
سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت: "بابا! دیدی که خوردن اون شیربرنج چه‌قدر برای من سخت بود؟"

آوا داشت اشک می‌ریخت. "شما به من قول دادی تا هر چی می‌خوام بهم بدی. حالا می‌خوای بزنی زیر قولت؟"
حالا نوبت من بود تا خودم را نشان بدهم. گفتم: "مرده و قولش."
مادر و همسرم با هم فریاد زدند که مگر دیوانه شده‌ای؟

"آوا! آرزوی تو برآورده می‌شه."

آوا با سر تراشیده‌شده، صورتی گرد و چشم‌های درشت و زیبایی پیدا کرده بود.
صبح روز دوشنبه، آوا را به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میان بقیه شاگردها تماشایی بود. آوا به سوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.

در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت: "آوا! صبر کن منم بیام."
چیزی که باعث حیرت من شد، دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع این است.
خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود، بدون آن‌که خودش را معرفی کند، گفت: "دختر شما، آوا، واقعا
فوق‌العاده‌ست." و در ادامه گفت: "پسری که داره با دختر شما میره، پسر منه. اون سرطان خون داره."

[تصویر:  download.php?img=913]

زن مکث کرد تا صدای هق‌هق خودش را خفه کند. "در تمام ماه گذشته، هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی‌درمانی، تمام موهاشو از دست داده. نمی‌خواست به مدرسه برگرده. آخه می‌ترسید هم‌کلاسی‌هاش بدون این‌که قصدی داشته باشن، مسخره‌ش کنن. آوا هفته پیش اونو دید و بهش قول داد که ترتیب مسأله اذیت کردن بچه‌ها رو بده. اما حتی فکرشو هم نمی‌کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه. آقا! شما و همسرتون از بنده‌های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین."

سر جایم خشک شده بودم. شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من! تو به من درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چه؟

خوشبخت‌ترین مردم در روی این کره خاکی، کسانی نیستند که آن‌گونه که می‌خواهند زندگی می‌کنند. آنها کسانی هستند که خواسته‌های خودشان را به خاطر کسانی که دوستشان دارند، تغییر می‌دهند.


[تصویر:  download.php?img=564]
...I dont know wat to Do... n even if i do... nothin changes
...Im Confused... Scared... So scared of the future ahead of me
!! Ya wat i have never been
!! is it my fault? well maybe ya... because im not Ordinary
پاسخ
#2
الا هی بمیرم قربونه 2 تاشون برم
این چی بود مهسا من گریم گرفت







‫این روزها حالم خوب است
خوب ِ خوب !!
نه نشانی از دلتنگی نه روزنی از سیاهی
...و نه وسوسه ای از دل بسـتگی! ! !
. . .نوشتنم را بهانه ای نیست
...جز گفتن این که
"من"
بعد از "تو"
به هیچ "او"یی
اجازه ی "ما" شدن
نخواهم داد


پاسخ
#3
اخی چقدر تو احساساتت لطیفه بابا بیخیالBig Grin
...I dont know wat to Do... n even if i do... nothin changes
...Im Confused... Scared... So scared of the future ahead of me
!! Ya wat i have never been
!! is it my fault? well maybe ya... because im not Ordinary
پاسخ


موضوعات مرتبط با این موضوع...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  بزرگترین حکمت ( داستانک) افسانه پناهی 0 62 12-03-2014، 02:57 AM
آخرین ارسال: افسانه پناهی

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان