امتیاز موضوع:
  • 28 رأی - میانگین امتیازات: 2.89
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
مواظب باشيد رؤياهايتان را ندزدند!
#1
در اين داستان يك بار ديگر با اين واقعيت عجيب رو به رو خواهيد شد: «شما مطمئنا به رؤياهايتان دست خواهيديافت. فقط كافي است كه آن رؤياها را براي خود به طور دقيق ترسيم كنيد.

دوستي به نام "مونتي رابرتز" دارم، كه صاحب يك مرتع پرورش اسب در سان سيدرو است. بار آخري كه آنجا بودم پس از معرفي كردن من به مهمانان گفت: بگذاريد داستاني برايتان تعريف كنم. داستان به مرد جواني بر مي‌گردد. او پسر يك مربي اسب بود كه از اصطبلي به اصطبل ديگر و از مزرعه‌اي به مزرعه‌ي ديگر مي‌رفت و اسب پرورش مي‌داد. به همين خاطر تحصيلات دبيرستاني پسر مدام با وقفه مواجه مي‌شد. يك روز در مدرسه از پسر خواستند در مورد اين كه دوست دارد در آينده چه كاره شود بنويسد. آن شب او اهداف زندگي‌اش و اين كه ميخواهد صاحب يك مرتع پرورش اسب شود را در هفت صفحه شرح داد. او رؤياهايش را با جزئيات بسيار دقيقي توضيح داد و حتي نقشه اي از يك مرتع 50 هكتاري كشيد و جاي تمام ساختمان‌ها ، اصطبل‌ها و زمين‌هاي تمرين را روي آن مشخص كرد. سپس نقشه‌ي دقيقي از يك خانه 1000 متري كشيد كه در همان مرتع واقع مي‌شد. او با جان ودل روي اين پروژه كار كرد وروز بعد آن را به معلمش تحويل داد. دو روز بعد وقتي برگه‌هايش را تحويل گرفت روي صفحه اول نوشته شده بود: "بسيار بد. بعد از كلاس بيا با هم صحبت كنيم."

پسر رويايي داستان ما پس از كلاس سراغ معلم رفت و از او پرسيد: " براي چه روي برگه ام نوشته بوديد بسيار بد؟" معلم گفت: "چون رؤيايي دست نيافتني از پسركي جوان بود. تو پولي نداري. از خانواده‌اي سرگردان و بي‌خانمان هستي و هيچ پشت و پناهي هم نداري. تملك مرتع پرورش اسب پول زيادي مي‌خواهد. بايد پول زيادي بابت خريد زمين پرداخت كني و براي خريد اسب‌هاي اصيل كه بتواني از زاد و ولد آنها اسب پرورش بدهي هم به پول نياز داري ضمن اينكه براي بناي اصطبل و ساختمان‌ها هم مبالغ هنگفتي بايد پول هزينه كني همان طور كه مي‌بيني هرگز نخواهي توانست چنين كاري بكني." و بعد اضافه كرد: "فرصت ديگري به تو مي‌دهم اگر در مورد هدف دست‌يافتني‌تري بنويسي نمره ات را تغيير ميدهم."

پسر به خانه برگشت و در مورد صحبت‌هاي معلمش فكر كرد. در نهايت سراغ پدرش رفت و از او پرسيد بهتر است چه كار كند؟ پدرش گفت: "ببين، پسرم تو بايد خودت در اين مورد تصميم بگيري هر چند كه فكر مي‌كنم اين تصميم‌گيري براي آينده ات بسيار مهم باش."

سرانجام پس از يك هفته فكر كردن پسر همان اوراق را به معلم باز گرداند و هيچ تغييري در آنها ايجاد نكرد فقط روي يك برگه نوشت: "شما ميتوانيد نمره بدي برايم منظور كنيد ولي من ترجيح مي‌دهم رؤيايم را حفظ كنم." و آن را به همراه ورقه‌ها به معلمش تحويل داد.
سپس مونتي، رو به حضار كرد و گفت: "اين داستان را برايتان تعريف كردم چون شما هم اكنون در خانه 1000 متري من وسط يك مرتع 50 هكتاري قرار داريد. من هنوز اوراق مدرسه ام را حفظ كرده‌ام مي‌توانيد قاب شده آنها را روي شومينه ببينيد." سپس ادامه داد:" بهترين قسمت داستان تابستان سال پيش اتفاق افتاد كه همان معلم 30 دانش آموز را براي يك اردوي يك هفته اي به مرتعم آورد. وقتي داشتند مي‌رفتند رو به من كرد و گفت:" راستش مونتي، الان مي‌فهمم زماني كه معلمتان بودم بعضي وقتها رؤياهاي شاگردانم را مي‌دزديدم. طي آن سال‌ها رؤياهاي بسياري از بچه‌ها را دزديدم ولي خوش‌بختانه تو آنقدر سرسخت بودي كه تسليم نشوي.


اجازه ندهيد كسي روياهايتان را بدزدد، دنبال روياهايتان باشيد مهم نيست چه پيش مي آيد.

[تصویر:  download.php?img=865]
...I dont know wat to Do... n even if i do... nothin changes
...Im Confused... Scared... So scared of the future ahead of me
!! Ya wat i have never been
!! is it my fault? well maybe ya... because im not Ordinary
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان