امتیاز موضوع:
  • 29 رأی - میانگین امتیازات: 2.62
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
حس هاى كنكورى در حوالى كنكور!!
#1
نه بهمن است كه فرو مى ريزد و نه صاعقه كه از آسمان نازل شود. نه حتى مثل نيش مار و عقرب كه به ناغافل در يك جنگل تو را ناك اوت كند. نه شبيه حس گم كردن يك روان نويس دوست داشتنى. حس كنكورى بودن و كنكور داشتن شبيه هيچ كدام از اين احساسات نيست كه عميق تر است اما در مورد فاجعه آميز بودن هيچ ميزانى وجود ندارد.

كنكور بيشتر تو را از مراحل زندگى پرت مى كند يا نيش مار؟كنكور بيشتر تو را مى ترساند يا صاعقه؟ كنكور بيشتر دل را چنگ مى زند يا گم كردن يك روان نويس دوست داشتنى؟ بايد اين حس ها را پيدا كرد، حس هايى كه كنكورى ها را عذاب مى دهد و يا شاد مى كند. همه حس هاى يك كنكورى، كجاى اين دنيا، كجاى اروند گم شده اند؟!

[تصویر:  download.php?img=863]

دخترانه‎/ درس و ترس

براى پيدا كردن حس هاى دخترها به كنكور، راهى بهتر از سرزدن به يكى از آموزشگاه هاى كنكور نداشتم. يكى از آموزشگاه هاى دخترانه، حوالى ميدان صادقيه. جلوى در آموزشگاه را گل و گياه كاشته اند. قبلاً در اين خيابان آموزشگاه به خاطر رفت و آمدهاى دانش آموزان ترافيك وحشتناكى راه مى افتاد اما الآن هيچ كس اين ترافيك را نمى بيند، چون ديگر كنكور سراسرى تمام شده و بيشتر كلاس ها هم تا قبل از كنكور. وارد آموزشگاه مى شوم، از من كارت مى خواهند، كارتى نشان مى دهم كه از دانش آموزان اين آموزشگاه هستم: «من اومدم واسه ثبت نام، قبلش مى خوام با چند تا از بچه ها صحبت كنم. زن ميانسال به راحتى دستش را بر مى دارد از جلويم و من وارد مى شوم. گوشه حياط آموزشگاه، نزديك بوفه كوچك كه مريم مى گويد هيچ وقتى آبميوه هايش خنك نيست. چند تا از همين دخترها نشسته اند. روى پايشان برگه حاضر و آماده سؤال و جواب هاى كنكور ۸۴ است و بچه ها نشسته اند و تست هايشان را با هم چك مى كنند. همه شان مى خواهند «سراسرى» قبول شوند. در جمع ۷-۶ نفره شان هيچ كس از ورود به دانشگاه هاى پولى حرف نمى زند.
مريم از بقيه شان بلبل زبان تر است. حرف بقيه را قطع مى كند، با شدت و هيجان حرف مى زند، از بقيه شان هم يكى، دو ماه كوچك تر است، «مى خوام مهندسى برق بخونم» رشته اش رياضى است و كنكور رياضى هم داده. «حس هام خيلى شخصيه، به درد شما نمى خوره» بايد با او كل كل شود. «كنكور واسم مثه خواب بود كه درسته كه الآن تمام شده ولى نمى دونم چرا هنوز ادامه داره» خودش هم درست متوجه نشده چه مى گويد: دوستش سوده هم رياضى خوانده، كنكور رياضى و هنر داده و البته يك سال پشت كنكور بوده «پارسال فقط كابوس ديدم.» كابوس هاى هر شبه سوده در سن ۱۸ سالگى آنقدر پدر و مادرش را ترسانده كه ديگر حرفى از قبولى در كنكور نمى زنند. «قبل از اين كابوس ها، كنكور خيلى هم بد نبود، مى شد باهاش كنار اومد. » سوده از اين كه در ۱۸ سالگى به قرص و دواخوردن مجبور شده، خيلى ناراحت نيست، هنوز دلشوره كنكور ۸۴ را دارد. مى خواهم بدانم كنكور را به چه چيزى تشبيه مى كند: «مى شه گفت مسابقه دو، اما من فكر مى كنم مثه مسابقه ماشين سواريه و ممكنه وسط راه ماشينت آتيش بگيره. «دختر ريز نقشى كه بر عكس بقيه كه مشكى و سورمه اى پوشيده اند، لباسش سبز است با يك مقنعه سبز كمرنگ، درست برعكس سوده حرف مى زند؛ «حسم مى گه، كنكور يه رقابته، زيادم دردسر نكشيدم، خوب تموم شد برام. «سوده مى پرد وسط صحبت هايش و يادآورى مى كند كه «عيديادت نمياد، هميشه با چشم هاى اشكى ميومدى كلاس؟!» اسمش مونا است و پدرش مدير مالى يك شركت خصوصى، خوب توانست برايش خرج كند. مونا، مى خواهد انكار كند، اماخودش باور مى كند كه گريه هاى هر شبه اش در يكى، دو ماه گذشته مى تواند، اثر كنكور باشد. «كنكور شبيه يه كوهه، بايد هى بالا برى و پايين را نبينى.» همه شان سعى مى كنند، مثال هاى تشبيهى خاصى بزنند. يكى ديگر از بچه ها كه روى نيمكت نشسته و كيك و شير كاكائو مى خورد و مقنعه اش كمى عقب رفته، دست مى كشد طرف دخترى كه دارد از آنجا رد مى شود و مى گويد: «با اون حرف بزن، خيلى جوكه» سوده هم مى خندد «آره! گزارشت خنده دار مى شه، خودش هم همش مى خنده. «اسمش سپيده است، رشته اش تجربى است، برايش كنكور هنر مهم تر است و... «چرا بايد بخندونمت؟» عصبى است و تحويل نمى گيرد. «الآن اومدم، ببينم از استادها كى هست تا باهاش حرف بزنم.» كنكور سراسرى تجربى را انگار بد داده. با هم مى نشينيم روى سكوى بلند كنار حياط، جايى كه پناهگاه بچه ها است و حرف مى زنيم. «خيل بدزدم انگار همه چيز يادم رفته بود.» براى سپيده، قبل از اهميت همه اين ها لذت درس خواندن مهم بوده، اما الآن از نتيجه عملش راضى نيست. يك نفر از حياط مى گذرد و به سمت ما مى آيد «بيا! آقاى فلانى مى خواد ببينتت.» و سپيده مى رود. دوباره به جمع ۷-۶ نفره بچه ها بر مى گردم. هنوز حرف هايشان در مورد سؤال هاى من است. «كتاب هم نمى تونستيم بخوانيم، فاجعه بود.»، از آن طرف يكى ديگرشان مى گفت: «كتاب چيه، يه حموم راحت نرفتيم!» سوده از اين ور با خنده مى گويد: «واى! ياد مريم ۲ مى افتم. (چون دو تا مريم دارند، شماره گذاشته اند!) روز آخرى به همه مى گفت، دعا كنيد من ديگه شوهر پيدا كنم.» انگار در مورد اين «شوهر» كردن بعد از كنكورشان خيلى حرف زدند. «يادته آقاى ... هم گفت شوهر واسه تو پيدا نمى شه، برو دنبال يه شغل نون و آبدار(!) بهتر.» همه خاطره هايشان را يادآورى مى كنند. اين را يادته؟ آن را يادته؟ و دوباره سرگرم مى شوند با تست هايى كه دو روز قبل سرنوشتشان را تعيين كرده. مى روم پيش آن زنى كه دم در كارت ها را مى ديد و الآن در بوفه ايستاده، كمى نگاهم مى كند و مى خواهد مرا روانه كند تا بروم، با خريد يك كلوچه و آبميوه مهربان مى شود. آبميوه هايش واقعاً گرم اند. مى پرسم از حس هاى كنكورى بچه ها؛ با ادعايى مثل يك روانشناس حرف مى زند. «من، همه جوره اش را ديدم. از اونى كه هر روز استفراغ مى كرده تا اونى كه هيچ، عين خيالش نبوده.» براى بچه ها دل مى سوزاند، به بعضى ها فحش مى دهد، از بعضى ها دفاع مى كند و در بين همه اين ها از آموزشگاه تعريف مى كند تا مرا به ثبت نام راغب كند. عرض حياط را رد مى كنم، سه، چهار پله را بالا مى روم، از يك در شيشه اى رد مى شوم و به محوطه كلاس ها و دفتر آموزشگاه مى رسم در راهرو، تنها يك دختر ايستاده و با تلفن سكه اى ور مى رود. كلاس هاى قبلى تعطيل شده و كلاس هاى جديد هنوز شروع نشده اند. «منظورت حسه مرگ يا زندگى؟ من بيشتر حس مردن داشتم. شبا كه مى خوابيدم آنقدر خسته بودم كه انگار ۸-۷ ساعت دويده ام. از خستگى، كوفتگى و مردن حرف مى زند. از اينكه «انگار همه حس هاى زنده ام را از دست داده بودم.» خودش بلافاصله مثال نقض مى آورد. «اما دخترخاله ام عالى بود. درس مى خواند انگار دارد كتاب فارسى ابتدايى را مى خواند. راحت، ريلكس» حس دخترانه خاصى پيدا نكردم در صحبت هايشان. انگار آنقدر خطر بزرگى است كه ويژگى را از انسان مى گيرد. از در آموزشگاه بيرون مى آيم. پشت سرم دخترها نشسته اند و بين خنده و گريه و ترس و بى خيالى هر از چندگاهى تست هم مى زنند. ديگر خطر اصلى را از سر گذرانده اند.

پسرانه ‎/ درس و ترس و مرض!

در خيابان ستارخان يك آموزشگاه پسرانه هم هست. از روبروى در نيمه باز آموزشگاه رد مى شوم. ۴-۳ تا پسر آنجا مى بينم. با هيكل هاى درشت و موهاى سيخ سيخى، مى ترسم وارد شوم. بيرون در مى ايستم، چند قدم اين طرف تر و مچ آنهايى كه از آموزشگاه بيرون مى آيند را مى گيرم. يك نفرشان گفت: «بهتره بى خيال حس هاى كنكورى شى، اينجا هيچكس حس نداره اصلاً هيچكى اينجا درس نمى خونه.» شاهين رشته اش رياضيه، يك سال پشت كنكور مانده، از خطر سربازى گذشته اين ها را گفته و بعد هم اضافه كرد: «واسه من كنكور مثه وقتيه كه مى رم استخر، آزاد» خرج كتاب و دفتر كنكورش بالاى يك ميليون شده. تقريباً دعوايش مى كنم. «خب، برو با او حرف بزن، مى خواى گزارش واقعى بنويسى يا فقط از بچه درس خونها!» درمورد گزارش نوشتن هم نظر مى دهد. خط انگشتش را مى گيرم تا پسر قدكوتاهى كه شلوار جينش روى زانو ساييده شده و يقه لباسش كمى يه ورى است. چهره اش شبيه امين حيايى در مهمان مامان - مهرجويى - است. برايم سؤال مى شود: «مى خواى شيمى بخونى؟» اسمش سينا است. از سال سوم همه زندگى اش را تعطيل كرده براى كنكور و امروز آمده تا كليد تست هاى رياضى را از استادش بگيرد.» شيمى هم دوست دارم اما ژنتيك را بيشتر.» قبل از اينكه كنكورش را بدهد بيشتر مى ترسيده. تا خرداد خيلى مى ترسيدم، اما توى تير اينقدر بى خيال شدم كه فكر مى كردم مرده ام. موقع كنكور هم كه انگار هيچ حس نداشتم. فقط دلم يه چلوكباب برگ حسابى مى خواست: «شاهين - همان كه دعوايش كردم - با سه چهار تا پسر ديگر دوروبر مى ايستد. يكى از دوستهايش - ايمان - علامت V مى گيرد و مى گويد: «خانوم! فيلم ما را هم بگير، مشهور ميشيم» انگار كلمه كنكور را نشنيده، وقتى از حس هاى كنكورى اش مى پرسم. اصلاً معلوم نيست بتونم برم دانشگاه چون يكى دوتا از درس هاى پيشم - پيش دانشگاهى مانده، هندسه تحليلى و ديفرانسيل (۲) خودش كه خيلى بى خيال است. از حس هاى مادرش و برخوردهايش مى پرسم. «آخ آخ! شاهين! مى گه مامانت. مامان من آب قند لازم بود. هر روز يه جاى خونه غش مى كرد. آخرش من درس خون نشدم. من مى گردم تا ته ذهنش، مگر يك رد ترس از آينده پيدا كنم، يك وحشتى، چيزى. اما اصلاً از اين خبرها نيست به جز جمله آخر كه موقع رفتن مى گويد «بابا! بالاخره ما هم آدميم، حس داريم» باور نمى كنم. از آن طرف تر دوست سومشان مى آيد. او انسانى خوانده، تجديدى ندارد، حساب و كتاب براى درس خواندنش نداشته، مى خواهد در دانشگاه كتابدارى بخواند و ... كنكور برام مثه يه قلب بود كه تندتند مى زد! يعنى چى؟ يعنى همش داشت اضطراب بهم مى داد. اما بعضى وقتا تپش قلباش دوست داشتنى بود. يا IQ اش كمى بالا است يا زياده از حد پايين. دوستش مى گويد: اين توى كنكور حسابى غرغرو شده بود اصلاً نمى شد تحملش كرد. با يه من عسل هم نمى شد خوردش. اين يكى هم جواب مى داد خودش هم شبا مى رفت خيابون تا با مامانش دعواش نشه، بعد مامانش هى زنگ مى زد به من، مى خواست پسرش را سر عقل بياورم. اين يكى ديگر دوباره مى خندد و دستش را به علامت V مى گيرد و مى گويد: «خانوم مجرى! من رتبه يك كنكور مى شم، همه رشته ها، از من فيلم بگيريد.»
خودشان مى خندند. آن يكى پسر درس خوان شبيه امين حيايى را گم مى كنم در شلوغى حرفهاى اين بچه ها. يكى از معلم هايشان - بچه ها اسمش را گذاشته اند كاپيتان اف! دم درمى آيد و از شلوغى مى پرسد. از خودش مى پرسم سؤال ها را، با اينها در مورد كنكور حرف زدى؟ اينها چيزى حاليشون نيست.»
پسرها اين ور در مى خندند. در جايى كه ايستاده دست مى كشد داخل و داد مى زند: «ميلاد ثابتى» .
اسم را دوبار تكرار مى كند. يكى از نمونه هاى تلويزيونى بچه مثبت جلويم مى ايستد. اين طرف پسرها مى خندند. معلم مى گويد: «سؤالهايت را از اين بپرس!» پسر موهايش را يك ورى شانه كرده وپيراهن مردانه آبى كمرنگى پوشيده. دستش هم خودكارى (!) است. من واقعاً نمى ترسيدم چون پدر ومادرم خيلى كمكم كردند، استادهاى خوبى هم داشتم تست ها و كتابهام هم خوب بود.
بعد زيرچشمى معلمش را نگاه مى كند كه به آن دسته پسرها تشر مى زند و مى گويد: «بعضى شب ها هم مى ترسيدم بيشتر روزها از غروب به بعد ديگر درس خوندنم تعطيل مى شد. اما مامانم اينا روراست گفتم.» برايش «حس خاص» بى معنى است، بيشتر مثل كوه و دره و دشت و جنگل و اينها تشبيه مى كند به جز درس خواندن و تست زدن و هر از چندگاهى پياده روى از اين يكسالش خاطره ديگرى ندارد.
گريه كنم يا نكنم؛ آخر ماجرا رسيد
هيچكس هنوز نمى داند، برنده است يا بازنده. هيچ كس هنوز نمى داند اين حس هاى برد و اطمينان يا آن حس هاى شكست و باخت واقعى است يا حسهاى دروغگو. از اين جماعت هيچ كس هنوز نمى داند سال ديگر نه! حتى زودتر، تا دوماه ديگر زندگى شان چطور مى شود. يك پشت كنكورى، يك دانشجو در تهران، دانشجو در شهرستان، يك دانشجوى دانشگاه آزاد يا يك ... چشم روى هم بگذاريد، اين دو ماه هم مثل آن نه ماه مى گذرد
...I dont know wat to Do... n even if i do... nothin changes
...Im Confused... Scared... So scared of the future ahead of me
!! Ya wat i have never been
!! is it my fault? well maybe ya... because im not Ordinary
پاسخ


موضوعات مرتبط با این موضوع...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  مقاله کامل جمع بندي مطالعه كنكور + پاسخ یه سوالات متداول داوطلبان M@h$A 0 833 31-01-2012، 08:15 PM
آخرین ارسال: M@h$A
  قواعد پنج‌گانه موفقيت در كنكور M@h$A 0 400 22-01-2012، 11:07 PM
آخرین ارسال: M@h$A
  نكات كليدي تست زني كنكور نوید خزدوز 1 1,175 11-01-2012، 07:53 PM
آخرین ارسال: M@h$A
  چند احتمال كليدي در مورد تست هاي كنكور نوید خزدوز 0 980 11-12-2011، 11:27 PM
آخرین ارسال: نوید خزدوز
  روانشناسی كنكور نوید خزدوز 0 483 11-12-2011، 11:20 PM
آخرین ارسال: نوید خزدوز

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان