امتیاز موضوع:
  • 138 رأی - میانگین امتیازات: 2.92
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
تو به من خندیدی و نمی دانستی
#1
بخش معاشره و مشاعه با پیشنهاد یکی از مدیران بخش تاسیس شد
امیدواریم به بخش مفید و پر طرفداری تبدیل شود
پاسخ
 سپاس شده توسط MoHsenM1 ، ranjbarm19 ، aramestan
#2
[تصویر:  %D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%864.jpg]
این به عنوان فراخوان بخش معاشره و مشاعره بود
امیدواریم بخش جذابی برای دوستان باشد
پاسخ
 سپاس شده توسط MoHsenM1 ، aramestan
#3
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من
وسیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت : برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

[تصویر:  download.php?img=564]
پاسخ
 سپاس شده توسط saeed shojaei ، Behnaz ، elahe ، نوید خزدوز ، MoHsenM1 ، farah*NAZ ، n.r ، mahsa_m ، soofia ، armita.s ، aramestan ، مهسا.م ، WiSe
#4
به مغرب سینه مالان قرص خورشید

نهان می گشت پشت کوهساران

فرو میریخت گردی زعفران رنگ

به روی نیزه ها و نیزه داران



ز سم اسب می چرخید بر خاک

به سان گوی خون آلود سر ها

ز برق تیغ می افتاد در دشت

پیاپی دست ها دور از سپر ها



نهان می گشت روی روشن روز

به زیر دامن شب در سیاهی

در ان تاریک شب می گشت پنهان

فروغ خرگه خوارزم شاهی



اگر یک لحظه امشب دیر جنبد

سپیده دم جهان در خون نشیند

به آتش های ترک و خون تازیک

ز رود سند تا جیحون نشیند



به خوناب شفق در دامن شام

به خون آلوده ایران کهن دید

در آن دریای خون در قرص خورشید

غروب آفتاب خویشتن دید



چه اندیشید آن دم کس ندانست

که مژگانش به خون دیده تر شد

چو آتش در سپاه دشمن افتاد

ز آتش هم کمی سوزنده تر شد



در آن باران تیر و برق پولاد

میان شام رستاخیز می گشت

در آن دریای خون در دشت تاریک

به دنبال سر چنگیز می گشت



بدان شمشیر تیزعافیت سوز

در آن انبوه کار مرگ می کرد

ولی چندان که برگ از شاخه می ریخت

دو چندان می شکفت و برگ می کرد



میان موج می رقصید در آب

به رقص مرگ اختر های انبوه

به رود سند می غلتید بر هم

ز امواج گران کوه از پی کوه



خروشان،ژرف،بی پهنا،کف آلود

دل شب می درید و پیش می رفت

از این سد روان در دیده شاه

ز هر موجی هزاران نیش می رفت



ز رخسارش فرو می ریخت اشکی

بنای زندگی بر آب می دید

در آن سیماب گون امواج لرزان

خیال تازه ای در خواب می دید



اگر امشب زنان و کودکان را

زبیم نام بد در آب ریزم

چو فردا جنگ بر کامم نگردید

توانم کز ره دریا گریزم



به یاری خواهم از ان سوی دریا

سوارانی زره پوش و کمانگیر

دمار از جان این غولان کشم سخت

بسوزم خانمان هاشان به شمشیر



شبی آمد که می بایست فدا کرد

به راه مملکت فرزند و زن را

به پیش دشمنان استا و جنگید

رهاند از بند اهریمن وطن را



پس آنگه کودکان را یک به یک خواست

نگاهی خشم آگین در هوا کرد

به آب دیده اول دادشان غسل

سپس در دامن دریا رها کرد



بگیر ای موج سنگین کف آلود

ز هم واکن دهان خشم واکن

بخور ای اژدهای زندگی خوار

دوا کن درد بی درمان دوا کن



زنان چون کودکان در آب دیدند

چو موی خویشتن در تاب رفتند

وزان درد گران بی گفته شاه

چو ماهی در دهان آب رفتند



شبی را تا شبی با لشکری خرد

ز ت ها سر،ز سر ها خود افکند

چو لشکر گرد بر گردش گرفتند

چو کشتی بادپا در آب افکند



چو بگذشت از پس آن جنگ دشوار

از آن دریای بی پایاب آسان

به فرزندان و یاران گفت چنگیز

که گر فرزند باید،باید این سان



بلی انان که از این پیش بودند

چنین بستند راه ترک و تازی

از آن این داستان گفتم امروز

بدانی قدر و بر هیچش نبازی



به پاس هر وجب خاکی از این ملک

چه بسیار است آن سرها که رفته

ز مستی بر سر هر قطعه زین خاک!

خدا داند چه افسر ها که رفته!
می گویند تقوا از تخصص لازم تر است
آنرا می پذیرم، اما می گویم:
آنکس که تخصص ندارد و کاری را می پذیرد، بی تقواست.
- شهید دکتر چمران
پاسخ
 سپاس شده توسط elahe ، farah*NAZ ، aramestan
#5
هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود
وارهد از حد جهان بی حدواندازه شود(مولوی)
دال بده!
مثه اینکه بازم خودمم!
دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود
تادم صبح خبر از سلسه موی توبود(حافظ)
پاسخ
 سپاس شده توسط elahe ، farah*NAZ ، aramestan
#6
در میان جمع هر شب با پریشانی چو شمع
دیده ی شب زنده دار اشکباری داشتم(عبداله الفت)
در بيكرانه ي جهان دو چيز است كه افسونم مي كند :
آبي آسمان كه ميبينم و ميدانم كه نيست

و

خدايي كه نمي بينم و ميدانم كه هست
پاسخ
 سپاس شده توسط aramestan
#7
مرا می بینی وهردم زیادت می کنی دردم

تو را می بینم و عشقم زیادت می شود هردم(نمی دونم از کیه)
پاسخ
 سپاس شده توسط aramestan
#8
عجب استقبالی...

من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم

چشم بیمار تورا دیدم وبیمار شدم
پاسخ
 سپاس شده توسط aramestan
#9
مي رسد روزي که شرط عاشقي دلدادگي ست
آن زمان، هر دل فقط يک بار عاشق مي شود
خليل ذکاوت








‫این روزها حالم خوب است
خوب ِ خوب !!
نه نشانی از دلتنگی نه روزنی از سیاهی
...و نه وسوسه ای از دل بسـتگی! ! !
. . .نوشتنم را بهانه ای نیست
...جز گفتن این که
"من"
بعد از "تو"
به هیچ "او"یی
اجازه ی "ما" شدن
نخواهم داد


پاسخ
#10
تمام گفتی و گفتیم و گفتنی بنماند

ولی از آن همه این یک کلام می نماید
در بيكرانه ي جهان دو چيز است كه افسونم مي كند :
آبي آسمان كه ميبينم و ميدانم كه نيست

و

خدايي كه نمي بينم و ميدانم كه هست
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان