امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
عمو گراس ما و اقتباس شلندروف از "طبل حلبی" اش
#1
 [تصویر:  d6fab0d77dcb1439255cf1653d7e527a_M.jpg?t=1429182263]
عمو گراس ما و اقتباس شلندروف از "طبل حلبی" اش 
عادل متکلمی آذر (سی و یک نما) – فولکر شلندرف کارگردانی است که از آثارش رنگ و بوی رئالیستی به مشام می رسد به همین خاطر انتخاب رمان "طبل حلبی" گونتر گراس برای اقتباس از سوی او کمی عجیب به نظر می رسد.
رمان "طبل حلبی" نوشته گونتر گراس تازه از جهان رخت بربسته، لوازم بسیاری در درونش نهفته دارد که مستعد برداشت رئالیستی است اما گراس به واسطه سرشت و نگاه قهرمان و راوی عجیب و غریب کتابش چنان کیفیت طعنه زن و حتی گاهی سوررئالی به این لوازم می دهد که اساسا از چشم انداز رئالیستی فاصله می گیرد. اما رمان بزرگ گراس از این جهت که بیش از نیم قرن تاریخ آلمان را در می نوردد و فاشیسم را از ماقبل شکل گیری، تا بسته شدن نطفه اش، اوج گیری اش، و سرانجام سقوطش به داستان در می آورد می توانسته برای شلندرف جالب باشد.
طبل حلبی چنان لایه های گوناگون و ماجراهای متنوعی دارد که قبل از شلندرف کارگردان هایی چون فلینی و وایلدا نیز برای ساختنش وسوسه شدند. اما اقتباس از این رمان وسوسه انگیز به دلایل مختلف امری محال به نظر می رسد. یکی از دلایل محال بودن اقتباس از آن، حجم زیاد داستانش است گستردگی اتفاقات و بازه های زمانی بلندی که آن اتفاقات را در بر می گیرد جلوی اقتباس کامل را می گیرد. شلندرف برای غلبه بر این مشکل به جای کل رمان، نیمی از آن را مورد اقتباس قرار داده اند.
طبل حلبی از سه کتاب تشکیل شده و داستان فیلم کمی پیش از پایان کتاب دوم تمام می شود، یعنی جایی که اسکار دوباره رشد می کند. اما اساسی ترین مانع بر سر اقتباس به این سادگی ها قابل رفع نیست. طبل حلبی از زبان فردی به نام اسکار روایت می شود که در یک تیمارستان بستری است و قصد دارد تا خاطرات گذشته اش را روی کاغذ بنویسد و این خاطرات را تبدیل به کتاب کند. همه رمان در حال رفت و برگشت میان زمان حال اسکار در تیمارستان و خاطرات گذشته، از پیش از تولدش تا پایان جنگ جهانی دوم سپری می شود. اما از یکجا به بعد، دقیقا از سه سالگی اسکار، متوجه می شویم که او دیگر رشد نمی کند. برخی از شواهد از خلال روایت اسکار حاکی از آن هستند که او یک کوتوله عقب مانده است، اما همزمان خود او این مسئله را زیر سوال می برد و چنان نشان می دهد که مدام مشغول فریب دادن اطرافیانش است. بنابراین شما هیچگاه نمی دانید که با روایت یک دیوانه طرف هستید یا با روایت آدم عاقلی که خودش را به دیوانگی زده است، شما به این هم نمی توانید اطمینان کنید که در مرور خاطرات اسکار اتفاقات حتمن از زبان اسکار بزرگسال روایت می شود یا اسکار پسربچه. بدیهی است که اقتباس سینمایی این وضعیت به مراتب سخت تر از روایت ادبی آن است. اما کاری که شلندرف و همکارانش کرده اند: زمان حال اسکار بزرگسال را به کل از داستانشان کنار گذاشته اند. یک پسر بچه را در نقش اسکار قرار داده اند و صدای راوی روی فیلم نیز از آن همین پسر بچه است. پس آن وجه دوگانه مبهم و ترسناک کوتوله/پسربچه در فیلم از بین رفته، گیرم که بازیگر نقش اسکار خیلی خوب انتخاب شده است. البته آنها با پایان دادن فیلم از جایی که رشد دوباره اسکار شروع می شود مشکل پیش روی بعدی را از سر راهشان برداشته اند.
اقتباس های شلندرف به شدت وفادارانه هستند به همین خاطر او همه صحنه های کلیدی داستان ها را بدون کم و زیاد و با جزییات و وسواس در فیلم هایش به تصویر می کشد. شاید نمونه کامل این وفاداری در صحنه ای باشد که گرف سبزی فروش می خواهد خودکشی کند که در فیلم همه جزییات پر تفصیل کتاب مو به مو و با رعایت طراحی صحنه و لباس به تصویر کشیده شده است. اما به نظر می رسد نکته ضعف اقتباس های شلندرف نیز، به خصوص در تلاش های پر زحمت اما عمیقا ناموفقی چون طبل حلبی همین وفاداری او باشد. او تقریبا همه لحظه های مهم و کلیدی بیش از 400 صفحه (در ترجمه فارسی) از رمان گونتر گراس را در فیلم دو ساعت و نیمه خود پشت سر هم ردیف کرده است اما به این نکته اساسی بی توجه است که لحظات مهم و کلیدی اثرگذاریشان را نه فقط از خود لحظه ها، بلکه از توصیف ها و پرداخت های پیش و پس از خودشان نیز می گیرند پس وقتی تک تک این لحظه ها از زمینه صفحه های پیش و پس از خودشان جدا می شوند و در فیلم به دنیال هم می آیند، روح حاکم بر آنها از اثر اقتباسی رخت بر می بندد، مگر اینکه به شکلی دیگر و با تمهیدی دیگر این روح را بازسازی کنیم. بهترین شاهد این قضیه در طبل حلبی، صحنه کوتاه نشان دادن کلیایچک آتش افروز با کبریتی در دست در آمریکاست. این تصویر کوتاه از او در فیلم چه معنا و جایگاهی دارد؟ در حالیکه همین تصویر در کتاب و در زنجیره روایت خیالی اسکار از سرنوشت احتمالی پدربزرگش پس از ناپدید شدن در رودخانه، علیرغم اینکه همین قدر کوتاه است، در دل آن زنجیره معنای خود را می یابد و بدل به یکی از به یاد ماندنی ترین توصیف های رمانی می شود.
طبل حلبی، برنده اسکار بهترین فیلم غیرانگلیسی زبان و نخل طلای کن، موفق ترین و مشهورترین اثر شلندرف تا به امروز است که به نظر می رسد در عین حال یکی از ناکام ترین اقتباس های او نیز است.
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان