امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
پدر و مادر ،همدم تنهايي من
#1
درود بر مادران ايران زمين.كساني كه در هياهوي روزگار مرداني بزرگ بار آوردند.مادراني كه در دامان خود شهيدان را پرورش دادند.دانشمندي كه ميره و جايزه نوبل ميگيره بايد يادش باشه اولين كلمات علم رو مادرش يادش داد.
مادر موجودي عجيب است...
[تصویر:  14025080021.jpg]

پاسخ
 سپاس شده توسط Hamid Jafary Pooya ، سولماز ، افسانه پناهی ، motahare ، WiSe
#2
به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد

ای یگانه ترین بعد از خدای!

مادر تو را چه بنامم که هیچ چیز یارای برابری با تو را ندارد

کوهت ننامم که کوه پایداری و استقامت از تو آموخته

رودت نخوانم که رود صداقت و پاکدامنی تو را به ارمغان برده

آسمانت نخوانم که بسی بلندتر و رفیع تری و آسمان زیر گامهای توست

ماه و خورشیدت ننامم که آن دو نور تو را به عاریت گرفته اند

ستاره ات ندانم که آنان بی شمارند و تو بی همتا

تو را نسترن و یاس و یاسمن نمی دانم که گل نیز عطر و بویش را از تو دارد

آبشاران خروشان از مهر توست و دشت وسعت خویش را از قلبت گرفته

مادر تو را با کدامین شعر و غزل بسرایم که در مقابل نامت شعر و غزل نیز عاجزند

تو خود یک دنیا کلامی و یک عمر واژه ای …

مادر ای طراوت بهاران و ای هستی بخش زندگانیم

تو را چه بنامم و وصفت چه بخوانم که بیکران آسمانها و دریاها

و هرچه در اوست در پیش نام تو کوچکند و عزیز

و اکنون تو را ای بزرگ، ای بی همتا

با تمام عظمتت در قلب کوچک خود می یابم و یزدان پاک را سپاس می گویم

که این نهال عشق و محبت را به قلب من ارزانی داشت

باشد که به جبران نیکیهایت و به پاس دلواپسیهایت

همواره تو را عزیز بدارم و محترم

و همواره آواز من این باشد که

مادر… دوستت دارم … دوستت دارم


آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد
بلکه چیزیست که خودمیسازد
پس اندیشه رابه جست وجو ویافتن راه حل چگونه ساختن به کارگیریم...


خدااایا دلم گرفته.......ازخیلی ها.......!!!!؟؟؟؟

پاسخ
 سپاس شده توسط WiSe
#3
[تصویر:  1503258_707287075970977_1248937392_n.jpg]
 

 
سکوت من هیچگاه نشانه ی رضایتم نبود
من اگرراضی باشم ..میخندم
پاسخ
 سپاس شده توسط motahare ، yaran ، WiSe
#4
بچه ها بابابزرگم خیلی حالش بده ، دوتا سکته مغزی و قلبی رو باهم گذرونده  واسش دعا کنین.
من مطمئنم خدا خیلی دوسش داره ولی سخته آدم پدربزرگشو مریض ببینه. من از وقتی رفتم عیادتش همش خوابشو میبینم !
میدونین وقتی دیدمش میخواست ببوسمت ولی خب شرایط بیماری ش نذاشت ، بهم گفت من خیلی دعات کردم، آدم مریض همیشه دلش میخواد خودش خوب شه ، خیلی آدم باید متفاوت باشه که تو حال به اون داغونی یکی دیگه رو دعا کنه[img]images/smilies/undecided.gif[/img]
پاسخ
 سپاس شده توسط yaran ، Hamid Jafary Pooya ، WiSe
#5
انشالله خدا سلامتيشون بده.منم مادر بزرگم حالش خيلي بده.نميدونم چرا ما ايراني ها مادربزرگ پدربزرگ هامون رو به اندازه پدر و مادر خودمون دوست داريم ولي من توجه كردم بقيه جاها اينجوري نيست.خدا انشالله به همه پدربزرگ ها و مادر بزرگ ها سلامتي بده.مادر بزرگ منم با اين كه حالش خيلي بده ولي همش بهم ميگه دعات ميكنم .از روزي كه مادر بزرگم مريض شده هر روز ميرم پيشش.
اللهم اشف كل مريض

پاسخ
 سپاس شده توسط Hamid Jafary Pooya ، motahare ، WiSe
#6
مادر مثل مداد ميمونه هر لحظه تراشيده شدن و تموم شدنش رو ميبيني... 
اما پدر مثل خودکاره . شکل ظاهريش تغيير نميکنه فقط يکدفعه ميبيني ديگه نمي نويسه...
تا هستند قدرشونو بدونيم 
پاسخ
 سپاس شده توسط WiSe
#7
پدر و مادر

۴ ساله كه بودم
فكر می‌كردم پدرم هر كاری رو می‌تونه انجام بده.

۵ ساله كه بودم
فكر می‌كردم مادرم خيلی چيزها رو می‌دونه.

۶ ساله كه بودم
فكر می‌كردم پدرم از همه پدرها باهوشتره.

۸ ساله كه شدم
گفتم مادرم همه چيز رو هم نمی‌دونه.

۱۴ ساله كه شدم
با خودم گفتم اون موقع‌ها كه پدرم بچه بود همه چيز با حالا كاملاً فرق داشت.

۱۵ ساله كه شدم
گفتم خب طبيعيه، مادرم هيچی در اين مورد نمی‌دونه…

۱۶ ساله كه بودم
گفتم زياد حرف‌های پدرمو تحويل نگيرم اون خيلی اُمله!!

۱۷ ساله كه شدم
ديدم مادرم خيلی نصيحت می‌كنه گفتم باز اون گوش مفتی گير اُورده!!

۱۸ ساله كه شدم
وای خدای من باز گير داده به رفتار و گفتار و لباس پوشيدنم همين‌طور بيخودی به آدم گير می‌ده عجب روزگاريه.

۲۱ ساله كه بودم
پناه بر خدا مامانم به طرز مأيوس كننده‌ای از رده خارجه…

۲۵ ساله كه شدم
ديدم كه بايد ازش بپرسم، زيرا پدر چيزهای درباره اين موضوع می‌دونه زياد با اين قضيه سروكار داشته.

۳۰ ساله بودم
به خودم گفتم بد نيست از مادر بپرسم نظرش درباره اين موضوع چيه هرچی باشه چند تا پيراهن از ما بيشتر پاره كرده و خيلی تجربه داره.

۴۰ ساله كه شدم
مونده بودم پدر و مادرم چطوری از پس اين همه كار بر ميومدن؟ چقدر عاقلن، چقدر تجربه دارن.

۴۵ ساله كه شدم… حاضر بودم همه چيزم رو بدم كه اونا برگردن تا من بتونم باهاشون درباره همه چيز حرف بزنم!
اما افسوس كه قدرشونو ندونستم…… خيلی چيزها می‌شد ازشون ياد گرفت!

حالا که اون‌ها هستند… تو هم هستی… یه خورده قدرشون رو بدون…!


آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد
بلکه چیزیست که خودمیسازد
پس اندیشه رابه جست وجو ویافتن راه حل چگونه ساختن به کارگیریم...


خدااایا دلم گرفته.......ازخیلی ها.......!!!!؟؟؟؟

پاسخ
 سپاس شده توسط WiSe
#8
(27-06-2014، 01:43 PM)'افسانه پناهی' نوشته است:  پدر و مادر

۴ ساله كه بودم
فكر می‌كردم پدرم هر كاری رو می‌تونه انجام بده.

۵ ساله كه بودم
فكر می‌كردم مادرم خيلی چيزها رو می‌دونه.

۶ ساله كه بودم
فكر می‌كردم پدرم از همه پدرها باهوشتره.

۸ ساله كه شدم
گفتم مادرم همه چيز رو هم نمی‌دونه.

۱۴ ساله كه شدم
با خودم گفتم اون موقع‌ها كه پدرم بچه بود همه چيز با حالا كاملاً فرق داشت.

۱۵ ساله كه شدم
گفتم خب طبيعيه، مادرم هيچی در اين مورد نمی‌دونه…

۱۶ ساله كه بودم
گفتم زياد حرف‌های پدرمو تحويل نگيرم اون خيلی اُمله!!

۱۷ ساله كه شدم
ديدم مادرم خيلی نصيحت می‌كنه گفتم باز اون گوش مفتی گير اُورده!!

۱۸ ساله كه شدم
وای خدای من باز گير داده به رفتار و گفتار و لباس پوشيدنم همين‌طور بيخودی به آدم گير می‌ده عجب روزگاريه.

۲۱ ساله كه بودم
پناه بر خدا مامانم به طرز مأيوس كننده‌ای از رده خارجه…

۲۵ ساله كه شدم
ديدم كه بايد ازش بپرسم، زيرا پدر چيزهای درباره اين موضوع می‌دونه زياد با اين قضيه سروكار داشته.

۳۰ ساله بودم
به خودم گفتم بد نيست از مادر بپرسم نظرش درباره اين موضوع چيه هرچی باشه چند تا پيراهن از ما بيشتر پاره كرده و خيلی تجربه داره.

۴۰ ساله كه شدم
مونده بودم پدر و مادرم چطوری از پس اين همه كار بر ميومدن؟ چقدر عاقلن، چقدر تجربه دارن.

۴۵ ساله كه شدم… حاضر بودم همه چيزم رو بدم كه اونا برگردن تا من بتونم باهاشون درباره همه چيز حرف بزنم!
اما افسوس كه قدرشونو ندونستم…… خيلی چيزها می‌شد ازشون ياد گرفت!

حالا که اون‌ها هستند… تو هم هستی… یه خورده قدرشون رو بدون…!

 



[img]images/smilies/dodgy.gif[/img][img]images/smilies/rolleyes.gif[/img]
الان دقیقا شی شده[img]images/smilies/undecided.gif[/img][img]images/smilies/sleepy.gif[/img]
بلخره اومدم :|
دلتون واسم تنگ شده بود
عخییییی d:
پاسخ
#9
(27-06-2014، 01:56 PM)مهدی علینقیان نوشته است:  
(27-06-2014، 01:43 PM)'افسانه پناهی' نوشته است:  پدر و مادر

۴ ساله كه بودم
فكر می‌كردم پدرم هر كاری رو می‌تونه انجام بده.

۵ ساله كه بودم
فكر می‌كردم مادرم خيلی چيزها رو می‌دونه.

۶ ساله كه بودم
فكر می‌كردم پدرم از همه پدرها باهوشتره.

۸ ساله كه شدم
گفتم مادرم همه چيز رو هم نمی‌دونه.

۱۴ ساله كه شدم
با خودم گفتم اون موقع‌ها كه پدرم بچه بود همه چيز با حالا كاملاً فرق داشت.

۱۵ ساله كه شدم
گفتم خب طبيعيه، مادرم هيچی در اين مورد نمی‌دونه…

۱۶ ساله كه بودم
گفتم زياد حرف‌های پدرمو تحويل نگيرم اون خيلی اُمله!!

۱۷ ساله كه شدم
ديدم مادرم خيلی نصيحت می‌كنه گفتم باز اون گوش مفتی گير اُورده!!

۱۸ ساله كه شدم
وای خدای من باز گير داده به رفتار و گفتار و لباس پوشيدنم همين‌طور بيخودی به آدم گير می‌ده عجب روزگاريه.

۲۱ ساله كه بودم
پناه بر خدا مامانم به طرز مأيوس كننده‌ای از رده خارجه…

۲۵ ساله كه شدم
ديدم كه بايد ازش بپرسم، زيرا پدر چيزهای درباره اين موضوع می‌دونه زياد با اين قضيه سروكار داشته.

۳۰ ساله بودم
به خودم گفتم بد نيست از مادر بپرسم نظرش درباره اين موضوع چيه هرچی باشه چند تا پيراهن از ما بيشتر پاره كرده و خيلی تجربه داره.

۴۰ ساله كه شدم
مونده بودم پدر و مادرم چطوری از پس اين همه كار بر ميومدن؟ چقدر عاقلن، چقدر تجربه دارن.

۴۵ ساله كه شدم… حاضر بودم همه چيزم رو بدم كه اونا برگردن تا من بتونم باهاشون درباره همه چيز حرف بزنم!
اما افسوس كه قدرشونو ندونستم…… خيلی چيزها می‌شد ازشون ياد گرفت!

حالا که اون‌ها هستند… تو هم هستی… یه خورده قدرشون رو بدون…!

 



[img]images/smilies/dodgy.gif[/img][img]images/smilies/rolleyes.gif[/img]
الان دقیقا شی شده[img]images/smilies/undecided.gif[/img][img]images/smilies/sleepy.gif[/img]

چیزخاصی نشده...دقیق میخوندی متوجه میشدی....


آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد
بلکه چیزیست که خودمیسازد
پس اندیشه رابه جست وجو ویافتن راه حل چگونه ساختن به کارگیریم...


خدااایا دلم گرفته.......ازخیلی ها.......!!!!؟؟؟؟

پاسخ
#10
 مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو ، صبوری مادر یعنی به تعداد همه روزهای آینده تو ، دلواپسی مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بیداری ! مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد ! مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن زنی که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود !
دوتــــــــــــا دَستـــــــــامــ پــــوچن
گل تــــــویــ مــغـــزمــــهـــ
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان