امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 4
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
شبی پسرک یک برگ کاغذبه مادرش ...
#1
شبی پسرک یک برگ کاغذ به مادرش داد . مادر آن را گرفت و با صدای بلند خواند:

 


او با خط بچگانه نوشته بود:


کوتاه کردن چمن باغچه : ۵ دلار


مرتب کردن اتاق خوابم : ۱ دلار


بیرون بردن زباله ها : ۲دلار


نمره ی ریاضی خوبی که گرفتم : ۶ دلار


جمع بدهی شما به من : ۱۴دلار


مادر به چشمان منتظر پسر نگاهی کرد.لحظه ای خاطراتش را مرور کرد.سپس قلم را برداشت و

 

پشت برگه ی صورتحساب نوشت:

بابت سختی ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی : هیچ


بابت تمام شب هایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم : هیچ


بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی : هیچ


بابت غذا نظاقت تو و اسباب بازی هایت : هیچ


و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه ی عشق واقعی من به تو هیچ است.وقتی

 

پسرک آنچه را که مادرش نوشته بود خواند با چشمان پر از اشک به چشمان مادر نگاه کرد و

 

گفت: مامان دوستت دارم


آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت : قبلآ به طور کامل پرداخت شده...!

 

 
سکوت من هیچگاه نشانه ی رضایتم نبود
من اگرراضی باشم ..میخندم
پاسخ
 سپاس شده توسط مهسا.م


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان